دوست من به وبلاگ "معدن داستان" خوش آمدی
"چشمه ای باش که می شود لبریز، نه آب انباری، که جزء ذخیره نیست کارش"

داستان های قرآنی و مرتبط به آن
بزرگترین معدن داستان های کوتاه و بلند "ایرانی و خارجی"
"چشمه ای باش که می شود لبریز، نه آب انباری، که جزء ذخیره نیست کارش"

داستان های قرآنی و مرتبط به آن
قلب من قلب توست
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يک روز اون اتفاق افتاد.. حال دختر خوب نبود.. نياز فوري به قلب داشت.. از پسر خبري نبود.. دختر با خودش ميگفت: ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني.. ولي اين بود اون حرفات.. حتي براي ديدنم هم نيومدي… شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…
چشمانش را باز كرد.. دكتر بالاي سرش بود. به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟ دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده. شما بايد استراحت كنيد.. در ضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت. اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم. الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم.. پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم.. اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه. (عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند.. اون اين كارو كرده بود.. اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد.. و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…
نوشته: نمیدونم!
ظرفتو بزرگ کن
روزی دو مرد عازم ماهیگیری شدند، یکی متبحر و دیگری سر رشته ای از این کار نداشت.
هر بار ماهیگیر کار کشته ماهی بزرگی صید می کرد آن را در ظرفی پر از یخ می انداخت اما هر بار که ماهیگیر بی تجربه یک ماهی بزرگ صید می کرد دوباره آن را به آب می انداخت…
ماهیگیر متبحر تا شب شاهد این ماجرا بود سرانجام کاسه صبرش لبریز شد و پرسید: چرا هر ماهی بزرگی که صید می کنی دوباره به آب می اندازی؟!
ماهیگیر بی تجربه جواب داد: خوب معلومه برای این که من فقط یک تابه کوچک دارم!...
گاهی به علت کم بودن ظرفیت هایمان نعمتهای بزرگ خداوند را از دست می دهیم
نوشته: نمی دونم!
نیایش
چند روزی بیشتر نبود که سر از خاک در آورده بود. از صبح تا غروب دستهایش به سوی آسمان بود. چقدر خورشید را دوست داشت این گل آفتابگردان نو رسته.
نوشته: رضا ایزدی
درخت گردو
روزي ملا زير درخت گردو خوابيده بود که ناگهان گردويي به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد.
بعد از آن شروع کرد به شکر کردن!
مردي از آنجا مي گذشت وقتي ماجرا را شنيد گفت: اينکه ديگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمي داني اگر به جاي درخت گردو زير درخت خربزه خوابيده بودم نميدانم عاقبتم چه بود؟!
نوشته: نمیدونم!
حکایتهای ملانصرالدین
عاشق های لیلی و خدا
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟ مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟
نوشته: نمیدونم!
زن کامل
ملا نصرالدین با دوستی صحبت می کرد
(( ملا هیچ وقت به فکر ازدواج افتادی؟ ))
ملا نصرالدین پاسخ داد: (( فکر کرده ام. جوان که بودم تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم به دمشق رفتم و با زن پر حرارتی آشنا شدم: اما او از دنیا بی خبر بود. بعد به اصفهان رفتم آنجا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره ی آسمان و زمین داشت اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختری زیبا با ایمان و تحصیل کرده ازدواج کنم. ))
پس چرا با او ازدواج نکردی؟
(( آه رفیق ! او هم دنبال مرد کاملی می گشت ))
نوشته: نمیدونم!
جان پنج نفر را نجات داد

من از خردسالی با کوه آشنا بودم، چرا که از شش – هفت سالگی همراه پدرم کوهنوردی می کردم. پدرم یک کوهنورد نیمه حرفه ای بود، می گویم نیمه حرفه ای به این دلیل که موقعیت شغلی اش (که محیط بان مناطق وسیع نزدیک منزلمان بود) به او این مجال را نمی داد که اگر هم بخواهد، بتواند برای صعود به قله ها و کوههای ایالتهای دیگر برود، ضمن اینکه او کوهنوردی را فقط یک ورزش می دانست. من اما، همیشه احساس می کردم که کوههای بلند آمریکا صدایم می کنند!
"برای خواندن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید"

يکی بود يکی نبود ، غير از خدا هيچکس نبود.
يک روز شير در ميدان جنگل نشسته بود و بازي کردن بچه هايش را تماشا مي کرد که ناگهان جمعي از ميمونها و شغالها در حال فرار به آنجا رسيدند. شير پرسيد: «چه خبر است؟» گفتند: «هيچي، يک آدميزاد به طرف جنگل مي آمد و ما ترسيديم.»
شير با خود فکر کرد که لابد آدميزاد يک حيوان خيلي بزرگ است و مي دانست که خودش زورش به هر کسي مي رسد. براي دلداري دادن به حيوانات جواب داد:
"برای خواندن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید"

يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود. خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود. روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت. خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير و دردمند شده ام مرا به گرگ بيابان مي سپارند و مي روند.» خر با حسرت به هر طرف نگاه مي کرد و يک وقت ديد که راستي راستي از دور يک گرگ را مي بيند.
"برای خواندن کامل روی ادامه مطلب کلیک کنید"